تبليغاتX
پاژینه
هنری فرهنگی اجتماعی
 گزارش
 

گزارش زيباي دوست خوبم علي  زارعي از سومين شب اجراي كنسرت استاد شجريان و گروه شهناز در تالار وزارت كشور

مرغ سحر ناله سر كن ...

طنین قصه آواز تو حکایت کرد

ز دل بجز هوس عشق دوست راندن را

هزار و قمری و مرغ و قناری و گنجشک

بجاست یاد بگیرند از تو خواندن را

حدیث عشق که گفتند سعدی و حافظ

توان صدای تو دارد به دل نشاندن را

بخوان که جان و دل خسته آرزو دارد

به آسمان سر سوداگری رساندن را

در حالی تالار وزارت کشور و خاطرات شب سوم کنسرت استاد آواز ايران را با زمزمه این ابیات  ترک می کنم که هنوز صدای تشویق هاي مشتاقان پس از تصنیف درخواستی «مرغ سحر» برای استاد شجریان بلند است و او نیز مثل همیشه با بالای سر آوردن دو دست و لبخند و تعظیم کردن به ابراز احساسات تماشاگران پاسخ می دهد.

وقتی وارد شد، هجوم تشویق های حضار، او و گروه 13 نفره «شهناز» را چون حلقه ای از مهر در برگرفت. یکی می گفت آنكه پیراهن سوسنی رنگ دارد خسرو آواز ایران شجریان است؛ ببین کنار مجید درخشانی است و با او آمد. بغل دستی من که از شهر رامسر آمده بود می گفت: اولین بار است در کنسرت شجریان  شرکت می کنم، شجریان تمام خاطرات گذشته و حال من از موسیقی است. آن یکی اما از نشستن غبار پیری بر چهره خسته استاد آواز ایران می گفت ولی با این تاکید که شجریان هنوز هم پرتوان و اولین خواننده اصیل است.

شجریان و گروهش اما اگرچه از جمع آنقدر دور بودند که این حرف ها را نمی شنیدند ولی با لبخند و حرکات دست و تعظیم شان گویا با زبان بی زبانی به حضارمی گفتند دل به دل راه دارد.

***

بالاخره موفق شدم بلیت بالکن سومین شب از کنسرت هفت شبانه استاد «شجریان» و گروه «شهناز» را تهیه کرده و تماشاگر یکی دیگر از پر سر و صداترین کنسرت های این سال ها باشم. اکنون پس از طی کردن مراحل مختلف تهیه بلیت و شرکت در کنسرت، با فراغ بال در گوشه ای بدور از اين هیاهوی دلنشين نشسته ام تا با تکمیل نت برداری هایم  از مراحل مختلف کنسرت، آن ها را در قالب گزارشی تقدیم خوانندگان و علاقمندان موسیقی اصیل ایرانی کنم. 

فکر که می کنم می بینم مثل همیشه دیدن و شنیدن صدای استاد، همراهی خوب گروهی جوان به نام «شهناز»، دیدن چهره های مشتاق هنر اصیل ایرانی مثل هادی منتظری، سعید فرجپوری، هوشنگ ظریف، دکتر محمد سریر، حمید رضا نوربخش و حتی اشک شوقی که از دیدگان برخی از تماشاگران هنگام اجرای برنامه جاری بود همه و همه خستگی ها را برطرف و تا حدودی غبار نسیان را از چهره موسیقی می زداید. به تعبیر «حافظ»؛ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است!

ولی باز می بینم دریغ از جمع این گل و می و معشوق که مشتاقان موسیقی مجبورند آن را در تالار کاملا غیر موسیقیایی یا به تعبیر موزیسین ها غیر آكوستیک  وزارت کشور با آن معماری کاملا سیمانی و بتنی اش شاهدش باشند... . تالاری که به رغم داشتن فضایی بزرگ و امکاناتی به نسبت تالارهای موجود در ایران در خور توجه، غیر آكوستیک بودنش در شب های اول و دوم، کنسرت شجریان و گروه شهناز را با مشکلات عدیده صدا برداری مواجه کرد.

به هر تقدیر فعلا در یک نگاه کلی نسبت به آنچه گذشت فقط می توانم بگویم در مجموع همه چیز خوب بود؛ خوب، راضی کننده و دلنواز، مثل کنسرت های دیگر استاد شجریان.

از حق هم نباید گذشت، تنظیم مراحل تهیه بلیت این کنسرت از کنسرت تابستان 86 استاد - که مثل  خیلی ها من هم اصلا نتوانستنم بلیتش را تهیه کنم - بسیار بهتر بود، بخصوص در مرحله پرداخت پول که این امکان را به دوستداران می داد تا در فرصت دو تا سه روزه وجه بلیت را با مراجعه به شعبه های بانک های اعلام شده تهیه و پرداخت کنند. بهر حال امیدواریم هر چه سریع تر مشکلات تهیه بلیت  کنسرت های موسیقی که بعضا در کنسرت هایی که متقاضی اصلا در این حد نیست هم مشاهده می شود بالاخره رفع شده و همین سیستم فروش اینترنتی که فرصت یکسانی نیز در اختیار علاقمندان شهرستانی و تهرانی برای حضور در کنسرت ها فراهم می کند، بعنوان بهترین گزینه برای عرضه بلیت هر سال بهتر و بهتر شود.

***

تنظیم صدا دهی میکروفن ها به گونه ای که صدای محیط را آمبیانس کرده و تنها صدای سازها و خواننده را دریافت و پخش کند توسط گروه صدا برداری که در برگزاری کنسرت ها نقشی بسیار حساس و کلیدی دارند قبل از ورود گروه امتحان شده است. صدا برداران  در تالار وزارت کشور درست در روبروی استیج که جایگاه استقرار اعضای گروه موزیک است مستقر هستند. هر کدام از اعضا روی صندلی مخصوص خود می نشینند.

سمت چپ، استاد مجید درخشانی چپ دست و سمت راستش مژگان شجریان راست دست نشسته اند. برنامه های زنده ای مثل کنسرت های موسیقی، حساسیت های خاص خود را دارد که شاید مهمترین حساسیت در فضای غیر آكوستیکی مثل تالار وزارت کشور، همین صدابرداری و برخورد نداشتن اعضای گروه با میکروفون ها هنگام استقرار روی استیج است. 

***

پس از سرو سامان یافتن عرضه بلیت ، امیدواری دیگر این است که بزودی شاهد افتتاح سالن مخصوص برگزاری  کنسرت های موسیقی که مسئولین ارشاد و شهرداری تهران قول آن را داده اند باشیم، تا به قول استاد شجریان برای برگزاری یک کنسرت در کشور، اعضای یک گروه موسیقی فقط دغدغه های مخصوص به خود را داشته باشند نه اضطراب سالن و صدا برداری و سایر مشکلاتی که به موزیسین ها و گروه کنسرت دهنده بر نمی گردد. هرچند شجریان در آخرین مصاحبه اش گفته است: کنسرت برگزار کردن در ایران به نسبت خارج از کشور حداقل این حسن بزرگ را دارد که تماشاگران می دانند به چه برنامه ای آمده اند و خیال مان راحت است که دیگر وسط برنامه شاهد بعضي مشكلات خاص نيستيم!

***

بی آنکه درصدد باشم قدر و منزلت اعضای گروه «شهناز» که به افتخار نوازنده کم نظیر تار، «استاد جلیل شهناز» به این نام تشکیل یافته، بخصوص سرپرست این گروه استاد مجید درخشانی را کم جلوه نشان دهم، باید بگویم حضور استاد محمد رضا شجریان برای کنسرت تابستان امسال ایشان در این گروه باعث افزایش رونق محفل «شهناز» و فروش کمتر از سه ساعته بلیتهای هفت شبه کنسرت شده است. به نحوی که 2855 بلیت از بلیت هایی که در پرداخت پول مشکل داشتند برای سری دوم فروش در عرض کمتر از 15 دقیقه فروش رفت.

***

برخلاف سال های اخیر همایون شجریان پدر را در کنسرت امسال همراهی نمی کند. خبرها حاکی از این است که وی به همراه گروه «آوا» در حال تمرین برای کنسرت مستقل خود از پدر در مرداد ماه امسال می باشد. جای خالی همایون را خواهر نقاش و گرافیست او یعنی «مژگان شجریان» که برای اولین بار در یک کنسرت رسمی در کنار پدر قرار می گیرد پر کرده است. شنیده های حاکی است كه مژگان شجریان علاوه بر سه تار که در کنسرت امشب می نوازد، سنتور نواز هم  هست و دستگاه ها و گوشه های آواز را نیز به همراه همایون از پدر آموخته و به همين ترتيب هم پدر را در برخی تصنیف های شب سوم همراهی کرد. همچنین شایان ذکر است پایان نامه دانشگاهی وی که به سیر آواز در 150 سال اخیر در ایران می پردازد هم مرجع خوبی برای هنرجویان و علاقمندان این رشته  موسیقی می تواند باشد.

***

نکته دیگر، یادآوری سنت حسنه نامگذاری گروه های ارکستر به نام بزرگان، اعم از گروه هایی  نظیر «وزیری»، «شهنازی»، «درویش خان» و اکنون هم «شهناز» است که همگی از بزرگترین تار نوازان عصر و نسل خود بوده اند.  البته امیدواریم در آینده اسامی گروه های دیگر، در ابعاد دیگر و به نام استادان سازهای دیگر اعم از سه تار و تنبک و کمانچه و نی نظیر استادان «عبادی، تهرانی، بهاری، کسایی» و... هم تشکیل شود و رسم  یاد بزرگداشت پیشکسوتان اینچنین گسترش یابد.

***

اعضای گروه «شهناز» که ترکیبی از سازهای زهی، ضربی، کوبه ای و مضرابی  را در خود جای داده است در این کنسرت عبارتند از: استاد مجید درخشانی نوازنده تار و سرپرست گروه، رامین صفایی نوازنده سنتور،  مژگان شجریان نوازنده سه تار،  کاوه معتمدیان کمانچه نواز، محمد رضا ابراهیمی نوازنده بربط ، حمید قنبری تنبک نواز، رادمان توکلی تار نواز، شاهو عندلیبی نی نواز، سینا جهان آبادی نوازنده کمانچه، حسین رضایی نیا نوازنده دف و دایره، حامد افشاری نوازنده قیچک باس، مهدی امینی نوازنده رباب و بم تار و بالاخره جوان ترین عضو گروه مهرداد ناصحی نوازنده قیچک آلتو و کمانچه.

***

برنامه با نیم ساعت تاخیری شروع شد که ربطی به عدم آمادگی گروه برای ورود به صحنه نداشت بلکه خود تماشاگران هنوز در صندلی ها مستقر نشده بودند. بگونه ای که ماموران سالن چند بار از مردم خواستند سریع تر بنشینند، چون گروه آماده اجرا هستند و منتظرند مردم مستقر بشوند. 

پشت سر گروه نیز 9 تابلوی بزرگ با زمینه ای آبی و مشکی قرار دارد که به خط شکسته نستعلیق اشعاری روی آن ها نوشته شده است. بخش اول برنامه به دستگاه همایون و اشعاری از حافظ و سعدی و مولانا اختصاص دارد. نقش بی بدیل بربط در پیش درآمد همایون به نظرم جالب توجه می رسد. استاد شجریان با حرکات سر و صورت و دست خود بنوعی رهبری ارکستر را هم بر عهده دارد. مشورتی کوتاه بین درخشانی و استاد بعد از پیش درآمد همایون اتفاق می افتد و شاهو عندلیبی از این فرصت استفاده کرده و لحظاتی برای برداشتن چیزی از جایش بلند شده و سریع بر می گردد و

می نشیند. بعد از اجرای زنگ شتر از ردیف میرزا عبدالله، سنتور برای شروع ساز و آواز طوری می نوازد که لحظه ای فکر مي كنم در آمد راست پنجگاه یا ماهور را گرفته است.

اولین قطعه آوازی استاد در همایون شروع می شود:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه ای دلبرا خطا اینجاست

استاد واژه «دلبرا» را به جای ترکیب اضافی «جان من» که در این شعر حافظ بیشتر به گوش ها آشناست بر می گزیند تا در ادای لحن آوازی راحت تر باشد. تصنیف «چشم یاری» ساخته شجریان و تنظیم درخشانی بخش دیگر برنامه است و سپس تشویق حضار که از این هماهنگی در اجرا لذت برده اند. نکته قابل توجه حضور نی و سنتور در اجرای امسال شجریان است که پس از سال ها غیبت در کارهایش در این کنسرت حضوری پر رنگ تر از کمانچه و سایر سازها دارند.

ادامه ساز و آواز با نی نوازی عندلیبی شروع می شود، فقط نمی دانم چرا موقع خواندن، استاد عندلیبی همراهی نمی کند و ته صدای زیر آواز را با نی نمی آید! تصنیف «باد صبا»  ساخته «حسام السلطنه» در ادامه اجرا شده و با آواز شوشتری خاتمه می یابد. سپس چهار مضراب زیبای بیداد ساخته درخشانی که با دو نوازی زیبای دف و تنبک هم همراه است و پس از تشویق مجدد حضار بازهم ساز و آواز بیداد که با تار درخشانی همراه است. غزل آواز بیداد از سعدی است، گفتم و همدلی کنم چندی/ ندهم دل به هیچ دلبندی. در ادامه آواز لحظه اوج و فرود استادانه شجریان مجددا به همایون که با همراهی کمانچه جهان آبادی همراه است، سعدیا دور نیک نامی رفت/ نوبت عاشقی است یک چندی.  پایان بخش قسمت اول برنامه هم تصنیف زیبای « رندان مست» بر روی غزل زیبای مولاناست، ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار از او/ من کس نمی دانم جز او مستان سلامت می کنند.

***

با استراحتی تقریبا به مدت سه ربع، ساعت 22و 30 دقیقه بخش دوم برنامه با پیش درآمد شور شروع می شود. این بخش از پیش درآمد و تصنیف هر چه هست ساخته های شجریان و تنظیم درخشانی است. البته نباید از وجود 4 اسنوبورد تالار وزارت کشور که در دیدن جزییات کار گروه تماشاگران را خیلی کمک می کنند غافل شد، بخصوص تماشاگرانی مثل من که در بالکن نشسته و از سن دور هستند.  با تار درخشانی ساز و آواز قسمت اول در درآمد شور شروع شده و بعد استاد با گذر از گوشه های «رهاب» و «اوج خضیض» یا «سلمک» به همراه نی عندلیبی و فرود مجدد به شور تصنیف قدیمی « پیام نسیم» را با غزل حافظ و تنظیم جدید درخشانی در مایه ابوعطا می خواند. بعد از این تصنیف که برای حضار هم خاطره انگیز است و تشویق بی امان آنان،  برنامه با در آمد کرد بیات که سنتور رامین صفایی آن را می نوازد  به آواز کرد بیات می رسد. راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست...غزل باز هم از حافظ است. اگرچه آثار خستگی در صدای استاد مشهود است ولی هنوز هم به زعم من هیچ خواننده ای نیست که کرد بیات را به زیبایی و استادی او بخواند. شجریان مثل همیشه تمامی تصنیف ها و آوازها را کاملا از حفظ می خواند و گاهی فقط نوشته جلویش را ورق می زند تا اطمینان از صفحه ای که می خواهد بخواند داشته باشد. چهار مضراب شور بخش دیگر برنامه است و هنرنمایی تنبک و دف و دایره یعنی حمید قنبری و حسین رضایی نیا شور و حالی به فضا حاکم می کند. بخش پایانی آواز هم مثنوی شور است که روی غزلی از مولانا ساخته شده است. رفت عمرم بر سر سودای دل/ وز غم دل نیستم پروای دل...و در نهایت هم تصنیف «مرغ خوشخوان» ساخته مجید درخشانی روی غزل معروف یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور از حافظ.  بخش دوم برنامه را می توان کلاس فشرده ای از دستگاه شور نامید، بطوری که گوشه هایی از دستگاه شور و آوازهای  ابوعطا و کرد بیات و بالاخره گوشه مثنوی که آخرین گوشه دستگاه شور است به عنوان آخرین بخش آواز همه و همه در آن تعبیه و به خوبی تنظیم شده بود.

شب گرم گروه شهناز و شجریان تمام می شود ولی هنوز شور و شوق تماشاگران تمام نشده و از استاد می خواهند «مرغ سحر» را بخواند، شجریان و گروه دوباره مستقر می شوند و به همراه حضار این تصنیف تاریخی را می خوانند تا شب سوم هم اینگونه به نقطه اتمام برسد.

***

نکته ای که باید بگویم اینست که من همیشه گوشم هنگام  شنیدن آواز استاد شجریان حساس می شود ولی به دلیل گزارش هایی که از کنسرت اخیر ایشان در ونکوور کانادا خواندم مبنی بر گرفتگی صدایشان هنگام اجرا، اینبار گوش هایم را در طول کنسرت و مدت آواز خوانی تیزتر کردم تا شاید مشکلی بیابم، اما مشکلی در صدا دهی یا بقول  موزیسین ها سونوریته حنجره استاد با عنایت به سن و سال ایشان ندیدم. در واقع شاید مشکل اینست که هنوز برخی از دوستداران شجریان نمی خواهند باور کنند که بهر حال ایشان هم اکنون در مرز 70 سالگی است و باید گفت همینکه به دلیل تقاضاهای مکرر، جرات می کند 7 شب پشت سرهم کنسرت برگزار کند، آنهم در دوره نقاهت پس از جراحی ریه و با همراهی گروه جوانی مثل گروه «شهناز» ، به تعبیری جهاد اکبر کرده است.  همانطور که استاد محمد رضا لطفی در یکی از مصاحبه های اخیرش گفته است: «طبیعی است که دیگر لطفی و شجریان هیچکدام در آن سن و سالی نیستند که تصنیف های معروفی مثل «ای ایران»  را اجرا کنند». بلکه به گمان من در این سن و سال باید به جای انتظار اوج خوانی های آنچنانی، از استاد شجریان انتظار داشت تا حاصل تجربیات بی نظیر خود را در قالب نوآوری هایی مثل کنار هم نشاندن گوشه های «داد» از ماهور و «بیداد» از همایون در کاست هایی مثل «زمستان» یا کنار هم نشاندن گوشه ها و آوازهای مختلف شور که در بخش دوم  برنامه امشب بدان اشاره شد، به مشتاقان ارائه دهد که خود هر کدام شیوه هایی نوین در ارائه کارهایی از این دست هستند.

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 وای به روزی که بگندد نمک...
 

اين روزها آنقدر اخبار عجيب، غريب، تكان دهنده، هولناك و ... از در و ديوار به گوش مي رسد كه واقعا به آدم هايي كه مقداري دغدغه اخلاق و انسانيت دارند، احساس مرگ آوري دست مي دهد. نمي دانم آن همه ارزش و آن همه شعاري كه برايش خونها داده شده و پير و جوان در اين سرزمين، بابت بدست آوردنش از همه چيز گذشته اند كجا رفته است؟

چگونه خون 300 هزار شهيد در دوران دفاع مقدس را اين گونه پايمال مي كنند و كسي دم بر نمي آورد؟ واي، خدايا به كجا مي رويم...؟

از مفاسد اقتصادي گفتند و آخرش معلوم شد بسياري از كساني كه خودشان  در صفوف اول دعوت كردن ديگران به ساده زيستي و زندگي اسلامي بوده اند؛ يا خودشان و يا وابستگان و خانواده شان در صفوف اول فراموش كردن اين شعارها بوده اند و آنهم از سالهاي سال پيش و اكنون كه گويا بين بزرگترها گرد و خاك شده و دارند لباس يكديگر را مي تكانند، خيلي از رازهاي مگو از پرده برون افتاده است.

از مفاسد اجتماعي گفتند و «طرح ارتقاي امنيت اجتماعي» و بعد از چندي پرونده بالاترين مقام ارتقا دهنده امنيت اجتماعي و اخلاقي جامعه، جناب مستطاب سردار زارعي، و هنرهاي منحصر بفرد ايشان درآمد و نيروي انتظامي را سرافراز كرد. يكي دو روز پيش هم كه خبر رسيد، ايشان با قرار وثيقه 50 ميليون توماني(!) آزاد شده است! واقعا آن همه جواني كه توسط ايشان و افرادشان زير نام مقدس« نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران» به انحاء مختلف مورد «ارشاد» قرار گرفته اند، درباره اين نظام و ارزشهايش چه فكر مي كنند و چه مي گويند؟ آيا به آنهايي كه با خطاهايي بسيار بسيار كوچكتر از تخلف ايشان، مورد ارشاد قرار گرفته اند، هيچ حقي نبايد داد تا قضاوت خودشان را درباره اين مسايل داشته باشند؟

اين روزها هم كه دسته گل معاون محترم دانشجويي و فرهنگي و از اعضاي اصلي کميته انضباطي دانشگاه زنجان، جناب «استاد حسن مددی» روي آب شناور شده و سوژه سايتها و رسانه هاي داخلي و خارجي شده است.

اين استاد محترم دانشگاه كه خود از مسؤولان امر به معروف و نهي از منكر كننده دانشگاه معتبر زنجان است، دامنش به بدترين و كثيفترين نوع آلودگي، ملوث بوده و متأسفانه با سوء استفاده از جايگاه شغلي خود، تلاش كرده دامن يك دختر دانشجوي مظلوم و بي گناه را به گناه آلوده كند. آن هم در شرايطي كه شواهد موجود نشان از آن دارد كه اين اولين باري نبوده كه اين موجود كثيف سعي در انجام چنين عملي داشته است.

تحصن دانشجويان دانشگاه زنجان و درخواست آنان براي بركناري رييس بي كفايت اين دانشگاه و معاون بي اخلاقش، گويا هنوز ادامه دارد.

 

چيزي كه مسلم است اين كه اين موارد، تنها نمونه هايي است كه به هر دليلي از پرده برون افتاده است و واي بر آن زماني كه پرده ها برافتد كه به قول شاعر:

گر پرده برافتد نه تو ماني و نه من!

سؤال من و همه آنهايي كه هنوز بارقه هاي اميدي در دل دارند از همه مسؤولان، دلسوزان و بزرگترها اين است كه :« فأين تذهبون؟» به راستي به كجا داريم مي رويم؟

فكر مي كنم اگر دوستان همين طور ادامه بدهند زحمت استكبار جهاني و اياديش را كم كرده اند و ديگر نيازي نيست آنها در بودجه هاي سالانه شان، رقمهايي را هم براي مبارزه و براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران منظور کنند. دوستان خودشان دارند با كردارشان كه معمولا مخالف با گفتارشان است، زحمت براندازي نظام را مي كشند.

براستي چه توجيهي براي مردمي كه با انبوه مشكلات ريز و درشت اقتصادي هنوز مردانه سر حرفشان ايستاده اند و اين روزها دارند هاج و واج مسؤولان فوق الذكر را نگاه مي كنند داريم؟

مردم ما چه كوتاهي اي كرده اند يا كجاي كار كم گذاشته اند كه اين روزها بايد شاهد چنين اتفاقاتي باشند؟ چرا با هيچ كدام از اين آدمهاي ضعيف النفس و حقير، برخوردي نمي شود؟ چرا هيچ دستي از آستيني در نمي آيد و دست و گردن تعدي كنندگان به اخلاق، انسانيت، قانون و بيت المال را قطع نمي كند؟ نمي دانم! شايد من هم دارم هذيان مي گويم اما ...

اما به نظر شما اگر امروز مولايمان، بزرگ مرد حق و حقيقت و عدالت، علي(ع) مي بود با اين افراد چه مي كرد؟

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 سفري به خانه دوست... (2)
 

مدينة النبي- مسجد پيامبر(ص)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ضريح مطهر پيامبر (ص)

.

ضريح مطهر پيامبر (ص)

.

منبر پيامبر (ص)

.

.

.

.

.

.

.

برادراني كه در مسجد پيامبر و پشت به قرآن، خواب را بر هر چيزي ترجيح مي دهند!

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 سفري به خانه دوست... (1)
 

خدا انشاء ا... به همه دوستان توفيق بدهد، زيارت خانه خدا و حرم پيامبر (ص) مي تواند فصل تازه اي در زندگي انسان باشد.

اين توفيق به تازگي نصيب اين بنده ناقابل شد و البته در آن مقام ارجمند، نايب الزياره و دعاگوي يكايك دوستان بوديم.

وصف آن مقام در سخن در نمي گنجد و البته تصوير هم تنها اشارتي است. بايد رفت و ديد و حس كرد. با تمام سلولهاي وجود.

بايد لباس سپيد احرام پوشيد و سبك شدن را تجربه كرد، پرواز را تجربه كرد، و خالي شدن از همه تعلق ها را. بايد سر به ديوار خانه دوست، حديث اشتياق گفت و گريست. بايد پرده هاي خانه دوست را بوسه باران كرد و پشت مقام ابراهيم (ع) نماز عشق گزارد. بايد در ميان حجر اسماعيل، درست زير ناودان طلا، از طرف انبوه كساني كه التماس دعا گفته اند، اشك ريخت و عرض حاجت كرد. بايد به سمت چهار ركن كعبه به نماز ايستاد و بالا رفتن را تجربه كرد. بايد نيمه شبي، در خلوت زلال مسجد پيامبر (ص) و در محراب باصفاي حضرتش سر به سجده نهاد و با تمام وجود، عطر حضور آن بزرگوار را به مشام جان استشمام كرد.

چه بگويم كه گفتني ها بسيار است و البته ناگفته ها. بايد رفت و ديد. آرزو مي كنم كه همه مشتاقان آن زمين آسماني هر چه زودتر به آرزويشان برسند، و بتوانند چند روزي در آن واحه ي نوراني، غبار خستگي و خاك آلودگي از دامن جان، باز زدايند.

عكسهايي كه ملاحظه مي فرماييد، تعدادي را با دوربين تلفن همراه و تعدادي را با دوربين نيمه حرفه اي كه همراه داشتم گرفته ام.

حتما اطلاع داريد كه در آن مكانهاي مقدس محدوديت عكاسي هم به شدت وجود دارد و به راحتي نمي توان عكاسي كرد.

.

.

.

.

.

.

.

خانه خدا در محاصره كامل هتلها و ساختمان هاي مرتفع

خانه خدا در محاصره كامل هتل ها و ساختمان هاي مرتفع

.

 قبرستان ابيطالب- غريب و تنها

قبرستان ابوطالب (ع)- غريب و تنها در گوشه اي از شهر مكه

.

قبرستان شهداي احد- مزار همزه سيدالشهدا (ع)

.

كوه احد- و اين همان تنگه اي است كه عده اي به طمع جمع كردن غنيمت سنگرشان را ترك كردند و باعث شكست سپاه اسلام در جنگ به پيروزي نزديك شده احد شدند

.

مشعر- جبل الرحمة

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
  و حالا 2 غزل ...

 

دو غزلي كه مي خوانيد از محمد علي جوشايي شاعر خوب بمي است. اين دو غزل را زيبا يافتم و بعد از مدتها به دلم نشست.

حالا تقديم به شما! 

 

ما کیستیم آوار صد آتشگه خاموش

اشکال معنی‌دار گور بی‌بی آذرنوش

 

ما حلقه‌های حسرت اشکانیان در چشم

ما ناله‌های نفرت کلدانیان در گوش

 

ما نعره‌ی اسکندران در حلق‌مان مدفون

ما بوی اسبان عرب از خاک‌مان در جوش

 

تکرار کن فرزند من، دارا ... حشیش...آهن

تکرار کن...با...با فرو می‌ریزد این آغوش

 

تاریخ از یال دماوند آمده پایین

دارند می‌رقصند در ویرانه‌های شوش

 

ای خون ساسانی داغ از ما چه می‌خواهی

رستم نمی‌زایند مامان‌های یانکی‌پوش

 

 

***************************

 

روز گرسنگی سرمان را فروختیم

نان خواستیم، خنجرمان را فروختیم

 

چون شمع نیمه مرده به سوسوی زیستن

پس مانده های پیکرمان را فروختیم

 

از ترسِ پیرکُش شدنِ ریشــه‌ای کثیف

سر شاخه‌ی تناورمان را فروختیم

 

غیرت نبود تا بزند پشت دست حرص

ما کودکانه باورمان را فروختیم

 

در چشم گرگ خیره مشو ای پدر که ما

پیراهن برادرمان را فروختیم

 

دروازه، باز و بسته چه توفیر می‌کند؟

وقتی نگاهِ بر درِمان را فروختیم

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 و حالا يك سپيد كوتاه
 

مرگ

آه اي مرگ

اي الهه زيبا!

بي تو زندگي چقدر تنهاست

درست مثل مردي كه

تازه عروسش را از دست داده باشد

يا پيرمردي كه پيرزنش را

بي تو زندگي

ايستادن بر كرانه ي دره ي عميقي است

كه تنها پل چوبي اش را

شكسته باشند

بي تو

زندگي

زندگي

زندگي

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387  |
 آخرين مصاحبه زنده ياد استاد حسين ترمه چي، يك روز قبل از پرواز جاودانه اش
 

چشم هايم را مي بندم تا دردهايم را بشمارم

 

 

مصاحبه ای که می خوانید یک روز قبل از پرواز جاودانه فخر هنر خراسان استاد حسین ترمه چی  به  قلم دوست و همکار خوبم عباسعلي سپاهي يونسي انجام شده است.

عکس ها هم که شاید بهترین عکسهایی است که در آخرین ساعات زندگی استاد گرفته شده توسط عباسعلی گرفته شده است.

 

* آمده ام ملاقات، ملاقات استاد

محوطه بيمارستان را گريه مادري پر كرده است كه عزيزي را از دست داده است و آن طرف تر آدمهايي مي آيند و مي روند. تند و سريع چون روزها و لحظه هاي عمر كه براي رفتن از كسي اجازه نمي گيرند. به راهي كه نوك انگشت نگهبان نشان مي دهد نگاه مي كنم و مستقيم مي روم تا خودم را به روابط عمومي بيمارستان قائم(عج) برسانم. دقايقي بعد آقاي اقبالي مدير روابط عمومي بيمارستان تعارفم مي كند به صرف چاي. مي گويم، آمده ام ملاقات؛ ملاقات استاد «حسين ترمه چي» و او سري تكان مي دهد و نامه اي را نشان مي دهد كه فرستنده آن اداره كل ارشاد اسلامي خراسان است. در نامه نوشته شده است، استاد ترمه چي از استادان بنام نقاش كشور است و... .

هماهنگي با بخش انجام مي شود و من خطي را دنبال مي كنم كه مرا به اتاقي در بخش توراكس مي رساند و تخت شماره 14 و همان لباسها و ملافه هاي كسالت بار و مريضي كه اين بار سراغ پيرمرد نقاش آمده است تا او براي روزهايي، رنگ و قلم و بوم را استراحت بدهد و در خلوت كسالت بار اتاق بيمارستان به همه سالهايي كه گذشته است، فكر كند. به آدمهايي كه آن بيرون زندگي مي كنند و به زمانه نامرد و نامراد.

* روزي، روزگاري رنگ و بوم و قلم

چشمهاي استاد بسته است. مي ايستم و نفس كشيدنهاي سخت مردي را نگاه مي كنم كه از او همين اندازه مي دانم كه انسان بزرگي است و هنرمندي ارزشمند. از آنهايي است كه همه عمرش را به پاي هنر ريخته است. دقايقي بعد، استاد با سرفه هايي پي در پي چشم باز مي كند و مردي مهربان كه كنار مريض خود نشسته است، خود را به استاد مي رساند و به او كمك مي كند تا اسپري ها را استنشاق كند، شايد راحت تر نفس بكشد و من فكر مي كنم مردي كه روزي رنگ بر روي رنگ، زيبايي مي آفريد حالا چه غمگنانه ميهمان تخت بيمارستان است.

 

 

ديوان حافظ با عينكي پير و رنجور كه چشم استاد است تا حافظ بخواند، كنار او نشسته است و او آرام زمزمه مي كند:

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم

* عشق ما را بي چاره كرد

سؤالهايم گم مي شوند و من شنونده حرفهايي مي شوم كه سالهاي  زيادي عمر كرده اند. حرفهاي خوب، با تجربه اما غمناك. استاد مي گويد: عشق ما را بي چاره كرد، اما حالا كسي نمي پرسد اين جا آمدي چه كار؟ ما تلاش فراواني كرديم كه كاري انجام بدهيم، اما نشد. شما كشورتان را بسازيد.

از استاد درباره  تابلوهايش مي پرسم. لبخند تلخي مي زند، آهي بلند مي كشد و مي گويد: حال و روز خودم اين است، ديگر چه توقعي از تابلوهايم داري؟ نمي دانم تكليف خودم چيست و چه مي شود. به فكر دنيا نيستم. الآن اين جا كه خوابيده ام سر سوزني چيزي ندارم غير از سالها تجربه و تابلوهايم. 80 سال كار كردم، مالي از كسي نخوردم، حالا دارم فكر مي كنم خدا چيزهايي را كه به من امانت داده است، دارد مي گيرد؛ به اندازه موهاي سرم كار كردم، اما كو چشمي كه ببيند.

از استاد درباره حمايت مسؤولان فرهنگي از او و كارهايش مي پرسم.

مي گويد: مسؤول فرهنگي هم داريم؟! هر كس اين جا مي آيد مسؤول خودش است. مي دانم اين حرفها چاپ نمي شود، اما من حرفم را مي زنم. 80 سال است حرف مي زنم، هر چند كسي نشنيده است. تا حالا 80 سال زحمت كشيده ام، شبها و روزها كار كرده ام؛ توي انبار زغال و اين طرف و آن طرف خيلي سختي كشيدم، اما كسي يك قاشق زهر هم به من نداد.

من هم نخواستم كسي چيزي به من بدهد. كسي مرا مأمور نكرد، من خودم به اين راه آمدم.

در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد

عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

 

 

* به اندازه وزن اين كوهها تجربه دارم

من 24 هنر دارم. هر كدام هم دنيايي است. به اندازه وزن اين كوهها تجربه دارم. اما ذره اي از آن را براي خودم خرج نكردم. ادعايي هم ندارم.

خيلي دارم به خودم فشار مي آورم تا جواب سؤالهاي شما را بدهم، اما مي دانم اين حرفها بدرد نمي خورد...

از هر كرانه تير دعا كرده ام روان

باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

استاد، سكوت مي كند و من مي مانم كه چه بگويم... استاد دوباره پلكي مي زند و خودش را بر تخت اندكي جا به جا مي كند و دوباره زمزمه مي كند:

تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم

روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم

* كوه تجربه بر تخت بيمارستان

 وي مي گويد هر كاري كردم خودم كردم نه استاد داشتم، نه مربي، نه بودجه، نه معلم. من خودم اين كارها را انجام دادم. كوه تجربه اين جا افتاده، اما كسي نپرسيد كي هستي. مي خواستم خودم را باور كنم و خودم را بشناسم، اما نشد. اين همه حرف و درد دارم، اما آنها را به كي بگويم؟ چشمهايم را مي بندم تا دردهايم را بشمرم. خواب ندارم...

استاد حرف مي زند و من گوش مي كنم و مريضهاي ديگر بر تختهاي خود ساكت و آرام خوابيده اند يا چشمي باز كرده اند و ما را تماشا مي كنند. اما نمي دانم پيرمرد را مي شناسند و مي دانند روزهاي سخت مريضي را با چه انسان بزرگي همسايه شده اند يا نه ...

بر ما گذشت خوب و بد اما تو روزگار...

نمي دانم چرا هر وقت از ته دل، دلم از روزگار و زمانه مي گيرد، اين بيت ناخودآگاه زمزمه ام مي شود و خواندن آن آرامم مي كند. راهروهاي بيمارستان را به سمت  «خروج» مي روم و با خودم اين را زمزمه مي كنم كه:

بر ما گذشت خوب و بد اما تو روزگار

فكري به حال خود بكن اين روزگار نيست

فكر مي كنم هميشه خدا دير مي رسيم. مني كه مثلاً دارم روزنامه نگاري مي كنم، تويي كه مثلاً مخاطب كارهاي استاد ترمه چي ها هستي و مهمتر از همه توي مدير فرهنگي، 80 سال فرصت داشتيم كاري بكنيم، اما نكرديم. توقع داشتيم هنرمند سراغمان بيايد و سراغي از او نگرفتيم و فراموش كرديم كه هنرمندان را بايد از هنرمند نماها جدا دانست كه براي نشان دادن خود، خود را به آب و آتش مي زنند. فراموش كرديم كه بعضي ها با بعضي ها فرق دارند و بعضي گوهرها  ناياب هستند و از پس گذر سالها و سالهاست كه صياد دهر، چشمش به ديدن يكي از آنها روشن مي شود...

* و باز هم دير رسيديم، دير دير

يك شنبه صبح است. پيام كوتاهي از نقاش خوب آقاي خليلي بهت زده ام مي كند.

«سلام! استاد ترمه چي پرواز كرد، روحش شاد.» من مي مانم و اشكي كه بر صورتم مي دود. تا من ديروز را دوباره مرور كنم؛ صبح ديروز را، همان ساعتهايي را كه كنار تخت استاد ايستاده بودم و او آرام حرف مي زد. حرفهايي كه همه اش شعر بود. شاعرانه شاعرانه، اما دردمندانه و نغز.

حالا من مي دانم تخت شماره 14 اتاقي كه استاد، ميهمان آن بود براي ساعتي خالي مي ماند و بعد از ساعتي يا دقايقي دوباره مريض بر روي آن مي خوابد و استاد تختش را به ديگري وا مي گذارد و حافظ كوچكش و عينكي كه او را در خواندن حافظ كمك مي كرد، تنها مي مانند. مي دانم حالا تابلوهايي كه او عمري براي خلق آنها زحمت كشيده است، غمگينند، گريه مي كنند، درست مثل آسمان مشهد كه مي خواهد ببارد.

ديروز حتي لحظه اي فكر نمي كردم امروز براي «رفتن» استاد بنويسم؛ اما زندگي همين است. وقت رفتن كه برسد آدمها مي روند، اما پيرمرد هنوز مي توانست باشد و خالق زيبايي باشد، هرچند آدمها اين روزها زيبايي هاي اصيل را از ياد برده اند و به شبه زيبايي ها دلخوشند.

با خودم فكر مي كنم كاش استاد آن همه درد دل نداشت، كاش او را درك مي كرديم و هنرش را و كاش...

 

 

* صبر بسيار ببايد پدر پير فلك...

حالا بايد سالهاي ديگر بگذرد تا دوباره هنرمندي چون «حسين ترمه باف يزدي» كه او را به نام استاد ترمه چي مي شناسيم، به دنيا بيايد. درست مثل استاد كه 82 سال قبل در مشهد به دنيا آمد. از محضر پدر هنرمندش كه بافنده ترمه هاي زيبا بود، هنر آموخت و البته  فقط تا كلاس پنجم درس خواند. آن گونه كه در اين گفتگو خوانديد، بدون استاد به كار نقاشي پرداخت، چون او ذاتاً نقاش بود و تصوير كننده زيبايي هاي طبيعت و زندگي.

در جايي گفته بود: آن قدر كاغذها و ديوارهاي خانه را خط خطي كردم و طرح كشيدم كه از خانه بيرونم كردند و ديوارهاي كوچه و خيابان، ديوار نقاشي ام شد.

سرانجام صبح يكشنبه ساعت 8 صبح بيمارستان قائم(عج) بيمارستاني شد كه خاموشي او در آن اتفاق افتاد تا هنرمندي ديگر از ميان ما برود و ما آرام زمزمه كنيم:

از شمار دو چشم يك تن كم

وز شمار خرد هزاران بيش

روحش شاد!

 

 

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 به بهانه تماشاي «مرد هزار چهره» ساخته مهران مديري

 

 

من بي دفاعم!

 

 

خيلي خوشحالم از اينكه به عنوان يك روزنامه نگار مي توانم اين جمله را بنويسم كه «مهران مديري تمام نشده است». «مديري» تمام نشده و هنوز دارد به خوبي و بلكه بهتر از گذشته كار مي كند، درست در شرايطي كه بسياري ديگر از هم دوره هاي او و حتي رقبايش به اندازه او به كارشان اهميت نمي دهند.

به نظر من، مهمترين راز موفقيت مهران مديري، وسواس زياد، ذهن خلاق و ارزش فراواني مي باشد كه براي شخصيت خود و مخاطبش قايل است. همين موضوع باعث مي شود كه او مثل بسياري ديگر از سازندگان برنامه هاي تلويزيوني، بخصوص سريالهاي طنز، دست به سري دوزي و سري سازي و به اصطلاح از سر وا كردن كار، نزند.

مديري هم البته مثل همه هنرمندان، در طول دوره فعاليتش، فراز و فرودهاي زيادي داشته، اما براي خودش يك «حداقل استاندارد» را در نظر گرفته و هيچ گاه از اين «حداقل» پايين تر نيامده و سقوط نكرده است.

طنزهاي تلويزيوني او همواره بيشترين تعداد مخاطبان را داشته و ويژگي بارز آن اين بوده كه هم مخاطب عام و هم مخاطب خاص را راضي كرده است.

اين كارگردان و نويسنده باسابقه طنزهاي تلويزيوني به خوبي اين واقعيت را درك كرده كه تا زماني كه «متن» خوب در اختيار نباشد، امكان ساختن يك كار قوي به هيچ وجه وجود ندارد. بنابراين، چه زماني كه خودش متن هايش را نوشته و چه زماني كه اين كار را به ديگران واگذار كرده، وسواس فراوان او باعث توليد بهترين مواد اوليه براي يك طنز تلويزيوني شده است.

اصولاً در همه كارهاي سينمايي و تلويزيوني و حتي در تئاتر، زماني كه يك كارگردان به سراغ يك فيلمنامه يا نمايشنامه مي رود؛ يا كارگردان زير سايه متن گم مي شود، يا متن در كار خوب كارگردان حل مي شود و يا اينكه تعادلي بين اين دو به وجود مي آيد. مهران مديري كارگرداني است كه حتي وقتي بهترين نوشته ها را در اختيار دارد، باز هم توانايي فراوانش در كارگرداني، باعث مي شود به قول معروف كار را از خود كند و حتي دخل و تصرفهايي كه در متن به هنگام اجرا انجام مي دهد باعث مي شود كه در مجموع، شما شاهد اثري با امضاي «مهران مديري» باشيد كه ويژگيهاي منحصر به فردي نسبت به ساير طنزهاي تلويزيوني دارد.

«مرد هزار چهره»، آخرين طنز تلويزيوني مهران مديري هم كاري برآمده از همه اين ويژگيها بود. اگر بازي خوب بازيگران، موسيقي متن هماهنگ، طراحي صحنه، دكور و لباس خوب و دست آخر بازي خوب خود مديري را هم به ويژگيهاي قبلي اضافه كنيم، طبيعي است كه با يك طنز تلويزيوني شسته و رفته و مقبول مواجه مي شويم.

مديري و نويسندگانش به هيچ وجه در «مرد هزار چهره» به دنبال ارائه يك طنز تخت و يك سويه كه فقط به دنبال خنداندن مخاطب باشد، نيستند. در حقيقت «مرد هزار چهره» علاوه بر لايه رويين خود، داراي لايه هاي دوم و سوم معنايي هم هست كه مخاطبان مختلف و متفاوت تلويزيون به فراخور ميزان اطلاعات خود از آن بهره مند مي شوند.

مديري و نويسندگانش با ظرافت تمام، تلاش مي كنند در كارشان نقبي به مسايل و مشكلات فرهنگي جامعه بزنند و با نقد ناهنجاريهاي اجتماعي، فرهنگي و حتي اداري، سويه تازه اي از اين مشكلات را مطرح و در مقابل چشم مخاطبان پرتعداد رسانه ملي قرار دهند.

«مرد هزار چهره» اثري است كه بين واقعيت و فانتزي معلق است و همين ويژگي دست سازنده اثر را براي گسترش داستان و ورود به بسياري عرصه هاي ممنوع، باز مي گذارد. به نظر من، همين كه مديري توانسته است با ظرافت تمام، سر به سر نيروي انتظامي بگذارد، امكانات لازم را از اين نهاد بگيرد و به شكل زيبايي به نقد عملكرد آن هم بپردازد، خود شاهكاري است كه از هر كسي برنمي آيد.

شوخي كردن و سر به سر گذاشتن  با شعرا و هنرمندان كه صدايشان خيلي به جايي نمي رسد اگرچه با لطافت كار مديري ديدني بود، اما مطمئناً يكي از مهمترين و درخشانترين بخشهاي كار او در «مرد هزار چهره» به فصل مربوط به «سرهنگ غفاري» و كلانتري و محله او برمي گردد كه تقريباً به اين شكل در تلويزيون تا به حال سابقه نداشته است.

مديري بدون اينكه نگاه توهين آميزي نسبت به نيروي انتظامي، پزشكان، شعرا و... داشته باشد، با بزرگ كردن پاره اي از ناهنجاريهاي موجود در عملكرد آنها و نگاه طنزآميز به آن، تلاش مي كند اولين قدم را براي برطرف كردن اين ناهنجاريها بردارد و اين كاري ارزشمند است.

نقد ناهنجاريهاي موجود در نظام اداري و بروكراسي حاكم كه البته از ساليان گذشته هم در كارهاي مديري ديده مي شد در «مرد هزار چهره» هم جايگاه خاصي دارد. اوج فانتزي در «مرد هزار چهره» هم مربوط به فصل تشكيلات مافيايي «قزاقه منديان» بود كه با اجراي بسيار خوب، دكور و صحنه زيبا و زحمت زياد براي فراهم كردن امكانات لازم به يكي از بخشهاي جذاب اين مجموعه تلويزيوني تبديل شده بود.

فلاش فورواردها و نماهاي مربوط به برگزاري دادگاه در خلال قسمتهاي مختلف مجموعه كه از اولين قسمت شروع شد هم، ابتكاري بود كه در آخرين ساخته مهران مديري به خوبي جاي گرفته بود.

«مرد هزار چهره» اگر چه در سكوت خبري و بدون هياهو - نسبت به كارهاي قبلي مديري- ساخته شد و اگرچه شروعي طوفاني نداشت و حتي در قسمتهاي اول خود دچار كندي در ريتم و روايت داستان بود، اما بزودي توانست حركت منطقي داستان را به دست آورد و با پاياني زيبا و جذاب، در شمار كارهاي خوب مديري در پرونده اش ثبت شود.

ديالوگهاي پاياني دادگاه و صحبتهاي «مسعود شصت چي» به خصوص آنجا كه در جواب قاضي كه پرسيد: «آخرين دفاعيات خود را بيان كنيد» و «مسعود شصت چي» يا در حقيقت خود مهران مديري گفت: «من چه دفاعي دارم؟ من بي دفاعم!» و در پايان اشك ريختن «مسعود شصت چي» يا همان «خود» مهران مديري واقعاً زيبا، اثرگذار و به يادماندني بود. و سكانس پاياني كه بعد از شش ماه حبس، دوباره «مسعود شصت چي» را با «مهران» كه حتماً همان «مهران مديري» بود اشتباه گرفتند، پايان بسيار خوبي براي  اين مجموعه بود كه در خاطر خواهد ماند.

مهران مديري، اين روزها و سالها به چهره شاخصي در ميان سازندگان مجموعه هاي تلويزيوني تبديل شده كه به خوبي مي تواند الگويي براي ساير سازندگان آثار تلويزيوني، بخصوص در حيطه طنز باشد.

مهمترين درسي كه مي توان از كار او گرفت، دقت، وسواس و ارزش قايل شدن براي وقت و شخصيت مخاطب است.

|+| نوشته شده توسط سید مصطفی حسینی راد در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 يك عكس، يك نگاه
 

 

هميشه در آخرين روز و آخرين لحظات سال حس غريبي به آدم دست مي دهد كه خيلي گفتني هم نيست. يك حس نوستالوژيك غم انگيز كه باعث مي شود همه خاطرت تلخ و شيرين گذشته به سرعت جلوي چشمت رژه بروند و بعد احساس كني كه ديرت شده است و بايد بروي اما به جايي كه نمي داني كجاست و حتي نمي داني چرا.

اين حس گاهي اوقات تا چند روز بعد از تحويل سال هم ادامه پيدا مي كند و آدم را دچار يك اندوه مزمن مي كند.

اين روزها من درگير همين حس هستم و اين سؤال مدام دور سرم چرخ مي زند كه واقعا طبيعت  و زندگي با گذشت يك سال ديگر نو و تازه شده يا اينكه كهنه تر و پيرتر شده است؟

همين قدر مطمئنم كه خودم يك سال پيرتر شده ام و يك سال به خط پايان نزديكتر! بعد از خودم مي پرسم كه ما چه چيزي را جشن مي گيريم و چرا؟

اصلا اين زمين و خورشيد و ديگران چرا اين قدر دور خودشان و ديگران مي چرخند؟ اينها خسته نمي شوند؟ آخرش كه چي؟ آخرش چه مي خواهد بشود؟