بانگ حق آمد همه برخاستیم …
یکسال دیگر گذشت
و باز به من این توفیق را داده ای که در شب «قدر»ی دیگر مهمان آستانه لطفت باشم.
شب قدر است و طی
شد نامه هجر
سلام فیه حتی
مطلع الفجر
اکنون این بنده
خطاکار توست که بر آستانه ات ایستاده و از شدت شرم، سر به زیر افکنده است.
مهربانا! من به
امید بخشش و رحمتی که وعده داده ای به اینجا آمده ام و اگر نبود آن همه اصرار تو
برای بازگشت در این شب بزرگ، مرا روی آمدنی نبود.
مهربانا! می دانم
که یکسال دیگر از فرصتهایم را سوزانده ام و اکنون با کوله باری سنگین از گناه و در
حالی که با تمام وجود، حس می کنم که این تن نحیف زیر این بار سنگین در حال خرد شدن
است، آمده ام تا بارم را سبک کنی.
مگر خودت در کتاب
شریف و معجزه جاویدت نفرموده ای که این شب برتر از هزار ماه است؟ چه شبی باشد آن
شبی که تو از آن به بزرگی یاد کنی و چه ماهی باشد آن ماهی که تو به آن اشاره کنی!
با حساب عقل کوچک
و ناقص من، هزار ماه می شود 83 سال. با حساب بزرگی تو و لطف بی کرانه تو، هزار ماه
، چند سال می شود؟ و این ماه کدام ماه است؟ این ماه چقدر با تو فاصله دارد و چقدر
به جوار قرب تو نزدیک است؟ این ماه چیست و یا بهتر بگویم این ماه کیست که به خاطرش،
این گونه درهای رحمتت را از همه سو باز کرده ای و بندگانت را بی حساب و کتاب می
بخشی و بی حساب و کتاب پاداش می دهی؟
این ماه کجای
آسمان عشقت جای دارد که به خاطر او به ملائکه ات فرموده ای در این شبهای عزیز، با
قلمهایشان فقط پاداش بنویسند و دفتر اعمال بندگانت را به آب بخشایشت شستشو دهند؟
وقتی یادم می آید
که در چنین شبی، ماه تو را که گرم درخشیدن در آسمان عشق بود، به تیغ کینه
وناجوانمردی، منشق کردند و خون عشق، بر آسمان شتک زد، بی اختیار اشک بر گونه هایم
جاری می شود. نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم و با خودم فکر می کنم آن بنده ات
چقدر بی انصاف بوده که توانسته زمین و آسمان را از دیدن درخشش چنین ماهی، محروم
کند.
چقدر نابینا بوده
که در چند قدمی ماه، این قدر از او فاصله داشته و نور عالمتاب او را نمی دیده است!
آه که چقدر بندگانت با هم فرق دارند و به راستی که این راز چقدر بزرگ است!
ای خنک آن مرد
کزخود رسته شد
در وجود زنده ای
پیوسته شد
وای آن زنده که
با مرده نشست
مرده گشت و زندگی
از وی بجست
چون تو در قرآنِِِِ
حق بگریختی
با روان انبیا
آمیختی
هست قرآن حالهای
انبیا
ماهیان بحر پاک کبریا
ور بخوانی و نه
ای قرآن پذیر
انبیا و اولیا را
دیده گیر
اما اینک ای
مهربان! در این شب عزیز، که فرموده ای قرآنت را در آن فرو فرستاده ای، در شبی که
درباره آن فرموده ای «و ما ادراک ما لیلة القدر» تو را به مسافر تنهای این شبها
سوگند می دهم که این بنده خطاکار و گمکرده راه خویش را نیز در شمار آزاد شدگان از
آتش قهر خویش قرار دهی و راهی تازه پیش پایش بگذاری تا تو را بهتر ببیند و سریعتر
به سوی تو رهسپار گردد.
گر بگویم شمه ای
زان نغمه ها
جانُها سر بر زند
از دخمه ها
گوش را نزدیک کن
کان دور نیست
لیک نقل آن به تو
دستور نیست
هین که اسرافیل
وقتند اولیا
مرده را زیشان
حیاتست و نما
جان هر یک مرده
ای از گور تن
برجهد زآوازشان
اندر کفن
گوید این آوا، ز
آواها جداست
زنده کردن کار
آواز خداست
ما بمردیم و به
کلّی کاستیم
بانگ حق آمد، همه
برخاستیم